رفیق روزهای خوب من ای نازنین بانو

رفیق روزهای خوب من
ای نازنین بانو
دو چشمت روشن قلبم
وجودم با تو لبریز از نشاط و شور
وجودم بی تو افسوس از خودش هم دور
نمی دانی دلم تنگ است
عزیز موی افشانم
و هر سازی که جز مهر صدایت
بر این گوشم رسد
سرد و بد آهنگ است
نمی دانی که روزم
چون شب چشمان تو
درگیر شب گشته
لبت سرخ است و خون آلود
باید مرد با آن لب
تو که هم ماه و شید از تو
نفس در خویش می گیرند
و من این عابر بیهوده گی های جهانی بد
یواش و بی صدا هر روز چهرت را نگاهی می کنم
شیدا و بی فکر از ترانه می شوم هر روز
نمی دانی
و در خود زنده در گورم
لبت گیلاس
تنت چون یاس
من و مرگی که در خود می روم
هر روز بی احساس
دو چشمت را نباید دید
باید خورد
به لبخندت که باید مرد
انارین صورتت را آه باید ….
از این فصل بدون من گذر کن
چونکه فرداها
کسی سد نیست بر شعرم
کسی مویت نمی بوید
کسی این راه پر پیچ و خم خوشبختی ما را
نمی روبد !

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.