مشرقانه بیا طلوع کنیم

مشرقانه بیا طلوع کنیم
شب چراغان خانه خاموشند
عشقهای دو روزه معتبرند
چشمها با ریا هم آغوشند

حرف لبها درون دلها نیست
قلبها قاصدان شهر یخی
خنده های مُنقشِ لبها
بافتهایی ز تار و پود نخی

کو دلی تا که صاحبش باشد
حامل عقده ها و بی رحمی
عصر کوچ کبوتران اما
بالهای عروجشان زخمی

شب پرستان تلالو نورند
مهرورزان نماد کفر و ریا
میوه ها در مسیر چاقوها
جغدهایی که می شوند خدا

بی تو هر فصل فصل پاییز است
عشقها جلوه ی هوی و هوس
سهم من بغض و درد و تنهایی
معنی حسرتت همین و بس

بی من‌اما ترانه های تو
خنده ی تلخ بودنت گشته
معنی اتحاد و ایمان هم
در کتاب لغات گم گشته

جان هومن طلوع ما در شب
ساعت دستهای حلقه به هم
آن زمانی که شب درون رخم
می شود از دو چشم تو مبهم

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.