ماه بانوی غربت شعرم ،‌ پس چرا نیستی کجایی تو ؟

ماه بانوی غربت شعرم ،‌ پس چرا نیستی کجایی تو ؟
من ندیدم پیام مهرت را ، نکند با من آشنایی تو ؟
نکند از ترانه می ترسی که تو را از قریه دور کند
یادگاری که می زنم بر آن ،‌از خطوط دلت عبور کند
به گمانم نخوانده ای شعرم ،‌ که تو را دم به دم صدا کردم
من برای رسیدن تو به خود ،‌عارفانه تو را دعا کردم
شاید از زندگی تو سیر شدی ،‌کام آن را پر از ریا دیدی
از غروبی که می رود با آن ،‌ بارها در دلت جفا دیدی
فصلها هم اگر نباشی تو ،‌ سر به تسلیم دیگران دارند
قمریان دلم بدون دلت ، ‌گله از رنگ آسمان دارند
مگذار این لباس پوسیده ،‌تا ابد پوشش تنم باشد
جای ماهی که نور افشان است ، بت و بتخانه محترم باشد
رخ مکش چون صدای پاک تو در ، ترجمان قلم زبان دارد
قلمم گرچه خشک و پوسیده ،‌ با تو شعرم دوباره جان دارد
شام را با سپیده معنا کن ،‌ای غریبه برای هومن باش
لااقل جلوه کن به نام قلم ،‌ عاشقانه نماد یک زن باش

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.